یک هم آغوشی تلخ

واقعیت این بود که زن و مرد همدیگر را دوست نداشتند و هر دو هم، خیلی خوب این را می­دانستند. اما نیرویی ناشناخته رابطه­ی آن­ها را به جلو هل می­داد.

مرد گفت: «فدات بشم! پس ساعت ده و نیم می­بینمت!»

زن گفت: «باشه عزیزم، میبوسمت! بای!»

زن گوشی را گذاشت و بلافاصله سکوت اتاق را انباشت.روی دیوارِ روبرو، عکس فرهاد توی قاب، بدجوری داشت نگاهش می­کرد و به کلافگی مزمنش دامن می­زد.

باید عادت می­کرد. باید با این تنهایی مطلق کنار می­آمد.

باز دلش برای جیغ­های شایان تنگ شده بود. این اتاق بدون او چقدر سوت و کور بود! انگار حجمی پوک و سبک و خزنده و تلخ در اتاق نفوذ کرده بود و با حضورش ، نفس کشیدن را سخت می­کرد. به هوای تازه نیاز داشت.

نیم ساعتی فرصت قدم زدن داشت. لباس پوشید و به حیاط رفت. تکه ابری جلوی خورشید را گرفته بود. نسیم خنک پائیزی گونه­هایش را ­نواخت. بوی زمستان می­آمد.

هدفون را در گوش گذاشت و کلاه سویی­شرت را به سر کشید. با ضرب تند موسیقی در گوش، مدتی در حیاط درندشتِ جلوی خانه قدم ­زد و برگ­های خشک پاییزی را لگد ­کرد. چیزی توی سرش صدا می­کرد و بغض راه گلویش را بند آورده بود. دوست نداشت پا پیش بگذارد. فکر ­کرد زمان به وظیفه­اش خوب عمل نکرده! مگر زمان وظیفه نداشت که گرد فراموشی را روی خاطرات چرکینش بپاشد؟!

رابطه­ی شیرین و هوسناکی را شروع کرده بود و این تلخیِ غیر منتظره برایش عجیب بود. اما باید به این تنهایی محتوم عادت می­کرد.

لب­های خود را توی آینه دید که رژ ارغوانی چگونه بر رویش می­نشیند. پلک های خود را توی آینه ­دید که چگونه رنگ هوس می­گیرند. خط سیاهی را توی آینه ­دید که به چشم­هایش برق شهوت می­بخشید.

زنگ زدند. آژانس بود. چراغ را خاموش کرد. درب را قفل کرد. چترش را برداشت.

بوی عطرش چُرت راننده را پراند، با اشتیاق نگاهی از توی آینه انداخت و گفت:

-«کجا تشریف می­برین؟»

سنگینی چندش­بار نگاه راننده را تحمل کرد. اما باید عادت می­کرد. باید با این تنهایی مطلق کنار می­آمد.

 

مرد به پیشوازش جلوی در آمده بود. دستش را کشید تو و گفت:

-«چه خوشگل شدی!»

و گونه­اش را بوسید. زن خنده­ای کرد. مرد یک دستش را دور کمر زن حلقه کرد و با دست دیگر، روسری زن را برداشت. صورتش را به صورت زن چسباند و گفت:

-«دلم برات یه ریزه شده بود!»

از ورودی گذشتند و به هال رسیدند. زن خودش را روی یکی از مبل­های چاق و نرم رها کرد. مرد روسری زن را به جارختی آویخت و گفت:

-«مانتوت رو در نمیاری؟ من میرم یه چیزی برای خوردن بیارم»

چشم­های زن از کم­خوابی دیشب می­سوخت. دیشب­ همان کابوس قدیمی باز پیدا شده بود: این که با صدای شدید ترمز یک اتوموبیل از جا می­پرد و با پیکر خونین بچه­اش روبرو می­شود. به خوبی می­دانست این کابوس از کجا آب می­خورد: یک بار شایان موقع بازی در حیاط، از لای در نیمه باز بیرون رفته بود و همسایه­ها سر کوچه شناخته و آورده بودندش. از آن به بعد این کابوس جایگزین کابوس قبلی­اش شد: این که با اضطراب، سر جلسه­ی امتحانِ واحدهایی است که خودش اصلا خبر ندارد چنین واحدهایی را گرفته است!

مرد با یک سینی، دو تا گیلاس و بطری شراب گران قیمت فرانسوی آمد. گفت:

-«اِه! تو که هنوز مانتوت رو در نیاوردی!»

زن مانتو را از تن کند و لباس بی­آستین چسبانش چشم مرد را گرفت. در حالی که نگاهش به گردی سینه­های زن دوخته شده بود گفت:

-«بده من آویزونش کنم»

زن مانتو را به مرد سپرد و گفت:

-«بریم تو، اینجا سرده»

با فرهاد نشسته بودند توی ماشین­شان، موقعی که شایان را حامله بود. و هوا سرد بود و دشت را برف سفیدی پوشانده بود. نیمرخ فرهاد در قاب چشمانش بود که عینک دودی درشتی به چشم داشت و رانندگی می­کرد. زن مدت زیادی به این نیمرخ با پسزمینه­ی دشت سفید و شیشه­های مه گرفته­ی ماشین نگاه کرد. بعد از مدتی فرهاد متوجهش شد و چشمکی زد:

-«چیه؟ نیگا میکنی! آدم حسابی ندیدی؟!»

زن صورتش را جلو برد و گونه­ی فرهاد را بوسید. فرهاد ناگهان زد روی ترمز، و ماشین در آن جاده­ی خلوت تلوتلو خورد و ایستاد.

در سرسرا شومینه روشن بود و موزیک ملایمی توی فضا می­چرخید. زن با خودش فکر کرد مرد این موزیک را با دقت و وسواس برای رمانتیک کردن فضا، برای ارعاب او، و برای شرابِ پیش از هم­آغوشی مناسب تشخیص داده است! مرد گیلاس خودش و زن را پر کرد و گفت:

-«عزیزم، میای برقصیم؟»

زن برخاست و مرد که با یک دست لیوانش را گرفته بود، او را در آغوش گرفت. مرد بوی فرهادش را نمی­داد.

فرهاد زد روی ترمز و اتوموبیل تلو تلو خوران روی برف ایستاد. چند ثانیه، شاید یک دقیقه در سکوت همدیگر را نگاه کردند. و بعد داغ­ترین، وحشی­ترین و دلچسب­ترین بوسه­های­ زندگی­شان را از لب هم گرفتند. عطر تن فرهاد فضا را انباشته بود. دانه­های سفیدِ برف، رنگ شهوت گرفته بود و رقص کنان روی برف­پاک­کن ماشین فرود می­آمد. طعم لب فرهاد در مغزش جاودانی شد.

زن در آغوش مرد بود و به آرامی می­رقصیدند. مرد از لیوان خودش جرعه­ای به او نوشاند. زن شراب را در دهان چرخاند. مرد صورتش را برای بوسه جلو آورد. نور خورشید از شکاف پرده بیرون می­زد و چشم را می­آزرد. زن پیش خودش فکر کرد ساعت ده و نیمِ صبح چقدر برای هماغوشی، وقت نامناسبی است!

هر دو دست فرهاد را در دستش گرفته بود. او سرش را جلو آورد. گوشش را به شکم زن چسباند و گفت:

-«میخوام صدای قلب بچه رو گوش بدم»

زن موهای سر فرهاد را نوازش کرد. بعد یکهو گفت:

-«من برف میخوام!»

فرهاد با تعجب سر بلند کرد و گفت: «برای خوردن؟»

-«اوهوم»

کاپشنش را پوشید و شال گردنش را انداخت. زن را دوباره بوسید و بیرون رفت. زن با دست، مه شیشه­ی ماشین را پاک کرد و او را دید که دورتر و دورتر می­شود، از تپه­ای بالا می­رود تا برایش برف تمیز بیاورد.

مرد، تند و آتشین از گونه و لبش بوسه­هایی برمی­داشت. زن بی هیچ مقاومتی تسلیم بود. دست مرد را احساس می­کرد که از زیر بلوز روی شکمش می­لغزد و بالا می­آید. حسِ بدِ گزیده شدن را داشت.

چاره­ای نداشت. باید عادت می­کرد. باید با این تنهایی مطلق کنار می­آمد.

دست­ها مثل مار روی بدنش می­لغزیدند و مثل یک لودر مکانیکی بالا می­آمدند. سینه­بندش را دریدند و به کناری انداختند. پستان­هایش را فشردند. حجم سینه­ها در گودی دستان مستحیل شده بود. زن دردی را در پستان­هایش احساس کرد که از سر عشق نبود. حتی از سر شهوت هم نبود. دردی بود گریز ناپذیر، تطهیرگر و البته مطبوع! از ردِ دست­ها روی تنش آتش برمی­خاست. آتشی در وجودش برخاسته بود، و زن امیدوار بود که خاکسترِ آن، گرد فراموشی را روی خاطرات چرکینش بپاشد.

فرهاد اشاره کرد که زن درب ماشین را باز کند. زن درب را گشود و او را دید که دو دستش را کاسه­ی برف کرده است. برفی سفید و تازه از بالای تپه­ها. دستش را بالا آورد تا طعم برف تازه را به زن بچشاند. و زن دید که دست­های فرهاد چقدر قرمز و سرد شده است!

نه نمی­توانست با این تنهایی مطلق کنار بیاید! دور از فرهاد و شایانش، دنیا عجب خفقان آور و زشت بود.

   + علیرضا خاکسار - ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٥

خانوم مهندس

زن گفت: «می­خوام بندازمش»

مرد گفت «حقِ این کارو نداری، می­فهمی؟»

زن نیم خیز شد و روی تخت نشست. ملافه را دور تنش پیچید و گفت: «خواهی دید که دارم!»

مرد همان طور که دراز کشیده  و نگاهش به سقف بود گفت: «بچه گول می­زنی؟» و دست را میان موهای پُرپشتِ جوگندمی­اش برد.

مدتی سکوت بین­شان بود. زن سیگاری آتش زد و حلقه­های سفید دود را به هوا فرستاد. بعد نگاهی به مرد کرد و دلش ترکید. چشم­های مرد از اشک می­درخشید.

زن با انگشت صورت مرد را پاک کرد و لبش را به لب مرد نزدیک کرد. مرد رویش را برگرداند.

زن گفت: « عزیزم، زنگوله­ی پای تابوت میخوای؟»

مرد آهی کشید و گفت: «تو این جوری فکر کن!»

*

-خانوم! میشه یه خورده جابجا بشین؟

توی تاکسی، زن بار زیادی داشت. قارچِ فله توی یک کیسه، روغنِ مایع و کاهو و بُنشَن در کیسه­های دیگر، به همراهِ رول نقشه­هایی که برای کنترل کردن داشت می­برد خانه. نان بربری هم سرِ راه گرفته بود و چپانده بود در کیسه­­ی کاهوها. به علاوه، کیفِ سنگین خودش هم که بود. حالا مسافری که از بیرون، درب تاکسی را باز کرده بود، ازش می­خواست که جابجا شود. زن رو به راننده کرد و گفت:

-آقا، برید! من دو نفرم!

مسافر بیرونی با اوقات تلخی درب تاکسی را بست و راننده دنده را عوض کرد. در صندلیِ عقب زن دیگری هم نشسته بود که با کنجکاوی به او و خریدهایش نگاه می­کرد. زن کیسه­ها را گذاشت وسط صندلی و سرش را به عقب تکیه داد. صدای خودش در گوشش ­پیچید که : «...من دو نفرم!» ناخودآگاه دستی به شکمش کشید.

هشت، نه سال پیش که تازه عروس بود، مدام در جواب کنجکاوی­های دوستان و همکارانش می­گفت: «حالا زوده!» و البته هنوز هم احساس می­کرد که زود است.

-«دوست دارم رها و سبک باشم. هزار کارِ نکرده، هزار راهِ نرفته دارم. می­خوام چی­کار، وزنه­­ای به پام؟!»

خیلی ازکتاب­هایی را که از بچه­گی با خودش عهد کرده بود تا سنِ سی­ و پنج سالگی بخواند، هنوز نخوانده بود.کو وقت؟ کو فرصت؟ امان از این کار شرکت!

- «کارِ شرکت ذهنِ آدمو بهم می­ریزه. وقتی یه پروژه رو تحویل می­دی و خلاص می­شی، الکی دلت خوش می­شه که برای مدتی میتونی یه نفسی بکشی، آدمِ خودت بشی. به کارای عقب مونده­ت برسی... زهی خیال باطل! پروژه­ی بعدی بلافاصله سر می­رسه و خِفتِت رو می­گیره!­»

از چهارده سالگی خواندن رُمان­های قطور روسی را شروع کرده بود. رُمان­هایی کلاسیک با ریتم کند و ضرباهنگ قرن نوزدهمی. آن موقع کشش­اش را داشت، اما حالا در این سن و سال، دیگر نمی­کشید. اما خُب، حسرت نخواندنشان بر دلش بود.

- « نوجوانی!  یادت به خیر!»

عاشقِ سفر بود. همه­ی ایران را دیده بود. از همان ترمِ اول دانشگاه که با همکلاسی­ها برای تماشا و برداشتِ آثار تاریخی سفر کرد، این پریدن خیلی به دلش نشست. دوست داشت زنِ مردی شود که جیپِ بی­سقف داشته باشد! دوتایی در جاده­های کویری ایران برانند. و حالا، وزنه­ای در راه بود... خودش را در حال تعویض پوشک بچه تصور کرد و عُقش گرفت. گفت : «آقا! من پیاده می­شم»

نرسیده به خانه، یادش آمد که گوجه و خیار نگرفته است.

-«به جهنم! زنگ می­زنم مش عباس بیاره»

 مش عباسِ سبزی فروش، جنس­ها را به قیمت­ خون پدرش حساب می­کرد. روی همین حساب، زن خریدش را از سر راه می­کرد.

مطابق معمول آسانسور خراب بود. زن سنگین­تر از همیشه از پله­ها بالا رفت. بچه­های همسایه­ها توی راه­پله می­دویدند و شلوغ می­کردند. یک توپ از بالا، پله به پله پایین آمد و پسر بچه­­ای به دنبالش. زن کنار کشید تا رد شوند. دختر بچه­ی نازی، با بلوز و شلوار صورتی و موهای دم موشی، عقب بچه­ها از پله­ها پایین می­آمد. زن لبخندی زد. کلید را انداخت و درب را باز کرد.

مش عباس از پشت تلفن گفت: «خانوم مهندس! چی بیارم خدمتتون؟»

زن گفت: «یه کیلو گوجه، یه کیلو خیار، یه کیلو خرمالو» هوس طعم گس خرمالو کرده بود.

مش عباس گفت: «خانوم مهندس، خرمالو فصلش گذشته!»

روی سرامیک­های کف زمین غبار نشسته بود. زن برنجِ شام را خیس کرد و آمد در هال، جارو برقی را روشن کرد. پیش خودش فکر کرد : «یه کنسرو قورمه سبزی باز می­کنم!» در میان زوزه­ی جارو، زنگ درب را زدند و شاگرد مش عباس، خریدها را آورد. زن گوجه و خیار و کاهو را توی سینک خالی کرد، قارچ را توی سبد ریخت و زیر شیرِ آب گرفت. با همان دستِ آب­چکان، آمد ادامه­ی جارو را بکشد، که چشمش به رول نقشه افتاد و یادش آمد که برای امشب، کلی کار دارد. جارو را دوباره روشن کرد...

منشی شرکت گفت: «آدم هر چی زودتر بچه­دار بشه بهتره! هر چی دیرتر بشه، سخت­تر میشه!»

منشی شرکت در شانزده سالگی ازدواج کرده بود  و یک بچه داشت، و یکی دیگر هم در راه داشت. زن با شنیدن خبرِ حاملگیِ منشی، به همکاری که این خبر را آورده گفته بود:

-توی این دوره زمونه، آدم از این که کسی برای بار دوم می­خواد بچه دار بشه، تعجب می­کنه!

منشی گفت: «یه دونه بچه، واقعاً جنایته! طفلکی دق می­کنه از تنهایی!»

زن سرش را روی بالش جابجا کرد و به نیمرخ شوهرش نگاه کرد که سیگاری آتش زده بود و در بستر می­کشید. گفت:

-«منشی شرکت­مون دوباره حامله­س!»

مرد خاکستر سیگار را توی جا سیگاریِ کنار تخت تکاند و گفت: «چه خوب!»

توی تاریکی اتاق، با هر پُک مرد، سرخیِ آتش سیگار جانی می­گرفت. زن گفت:

-«آدم تعجب میکنه، دو تا بچه؟ حاملگیِ دوم!»

مرد نفس بلندی کشید و گفت: «ما چاهار تا بچه بودیم، خیلی شاد، خیلی همراه!»

از بیرون صدای باد می­آمد و پنجره را تکان می­داد. زن با محبت به شوهرش نگاه می­کرد و ساکت بود. بعد با دست موهای جوگندمیِ مرد را نوازش کرد و گفت: «میخوام یه خبر بهت بدم». با مکث و تانی، و بریده بریده حرف می­زد.

مرد جا خورد. کونه­ی سیگار را انداخت و گفت: «خُب؟»

زن گفت: «خیلی وقت نیست که فهمیدم، البته چند روزی بود که احساسش می­کردم، اما خواستم اول مطمئن بشم، بعد بهت بگم»

مرد با چشم­های گرد شده نگاهش می­کرد. زن گفت:

-«می­خوام بدونی تو اولین نفری هستی که بهت این رو گفتم»

...زن جارو را خاموش کرد. رفت به آشپزخانه و قابلمه­ی آب را روی اجاق گذاشت تا جوش بیاید. در این فاصله گوجه و خیار را پوست گرفت و خرد کرد، کف قابلمه­ی تفلون را چرب کرد و نان انداخت. آب جوش آمده و به قُل قُل افتاده بود. برنج­ را در آب جوش ریخت.

رول نقشه­ها را باز کرد. حواسش نبود که با دست­های تر از آشپزخانه آمده است. کاغذ نقشه­ها نمناک شد و جوهر در آن قسمت پخش شد.

-«وای، خدای بزرگ!»

عینکش را به چشم زد، مدادش را تراشید و بُراده­ها را فوت کرد تا کاغذ را سیاه نکند.

نقشه­ها با هم نمی­خواند، مشکلی در کار بود. نمی­دانست ایراد از طراحی­ است یا از نقشه­کشی؟ باید کنترل می­کرد.

برنج دم کشیده بود. قابلمه­ی تفلون را از روی اجاق برداشت. کفگیر را زیر برنج انداخت.

-عجب ته دیگی!

قوطی کنسرو قورمه سبزی را باز کرد و خالی­ کرد توی کاسه­ی بلور، و کاسه را گذاشت توی مایکرو فر. ماست و زیتون را از توی یخچال درآورد. کاهو را آب کشید و خرد کرد.

مدیر عاملِ شرکت گفته بود: «از دستش دلخورم» این را گفته بود تا دیگران به گوش زن برسانند.

آن روز برنامه­اش این بود که بعد از کار، در کلاسِ ارتقاء پایه­ی نظام مهندسی شرکت کند. که از طرف شرکت، ناغافل بهش خبر داده بودند در جلسه­ی عصر با کارفرما باید حضور داشته باشد. ولی  چه طور می­توانست در یک دوره­ی دو روزه، یک روز غیبت کند؟ روز سوم هم که فقط امتحان بود.

مدیر عاملِ شرکت گفته بود: «به هر حال توی این قببیل جلسات این خانوم هم که نباشه، خودم یک جوری می­تونم جورش رو بکشم و جلسه رو بچرخونم، ولی بهتر بود که می­بود.»

سرش درد می­کرد. دو تا قرص کدئین را با هم انداخت بالا. رفت سراغِ شیت­ِ جدول نازک­کاری. کف از جنس سنگ چینی به ضخامت دو و نیم سانتیمتر، قرنیز از همان سنگ به ارتفاع ده سانتی متر، دیوار از جنس اندود دو گچه پرداختی، و رنگ روغنیِ مات!

منشی شرکت گفت: « بچه­م که دنیا بیاد، دیگه کارِ شرکت رو ول می­کنم»

مش عباس گفت: «خیر باشه خانوم مهندس! خرمالو؟»

مدیر عامل گفت: «دیگه نبینم جسمِ خسته­ت رو بیاری شرکت»

خانم دکتر اول پمادی را روی شکمش مالید و بعد اپلیکاتور را گذاشت روی شکمش. تصویری برفکی و ناواضح روی مانیتور افتاد. دستِ شوهرش توی دستش بود. خانم دکتر اجازه داده بود که موقعِ سونوگرافی، شوهرش کنارش باشد. بعد به یک هاله­ی سیاه اشاره کرد و گفت: «این سَرشِه! این هم که تند و تند تکون می­خوره قلبشه! می­خواین صدای قلبشو بلند کنم تا گوش کنین؟»

*

شام را که خوردند، زن بلند شد تا میز را جمع کند، که مرد مچ دستش را گرفت و گفت: «بشین، باهات حرف دارم»

زن نشست. مرد پاکت سیگار را درآورد و یک نخ بر لب گذاشت. به زن گفت: «می­کشی؟»

زن با سر جواب منفی داد. مرد هم بدون اینکه سیگار را روشن کند آن را از لبش برداشت و روی میز گذاشت. گفت:

-«ببین! من خیلی فکر کردم. حالا می­خوام منطقی باشم. از تو هم می­خوام که منطقی باشی»

زن توی صندلی جابجا شد. موقعیت­های جدی اذیتش می­کرد. نگاهش به نمکدانِ روی میز دوخته شده بود.

مرد گفت: «دلایلت برام قابل قبول نیست!»

زن نفس بلندی کشید. مرد از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت و پشتش را به زن کرد. داشت بیرون را نگاه می­کرد. بعد برگشت و روی صندلی نشست و گفت:

-«خودت میدونی که چقدر دوستت دارم! ولی می­خوام این رو هم بدونی که یه حفره توی زندگی­مون هست، یه خلاء!»

زن تکرار کرد: «یک خلاء »

مرد صورتش را به صورت زن نزدیک کرد و نگاهش را به زن دوخت. گفت:

-«خوب نیگام کن! دارم به مرز پنجاه می­رسم! شکستگی رو توی قیافه­م نمی­بینی؟ موهای سفید، چین و چروکا!»

زن به چهره­ی مرد نگاه کرد که حداقل هفت، هشت سال جوانتر از سنش نشان می­داد.

مرد صورتش را عقب کشید و گفت: «خانوم مهندس! این رو بدون که اگه بچه رو بندازی، منو هم انداختی!»

زن گفت: «یعنی چی؟»

مرد گفت: «اون بچه­ی منم هست. نباید من هم سهمی توی این تصمیم داشته باشم؟»

زن گفت: «یعنی چی که تو رو هم انداختم؟»

مرد گفت: «یعنی اون وقت دیگه زندگیِ مشترکمون تمومه!»

*

خسته بود و سنگین. انگار بارِ همه­ی عالم روی گرده­اش بود. قرص­ها منگ­ش کرده بود. عینک را از چشم برداشت و سرش را گذاشت روی شیتِ جدول نازک کاری.

جلوی چشمش طیفی از رنگ­های آبی بود. انگار از پشتِ یک فیلترِ آبی رنگ دنیا را نگاه می­کرد. یک حوض قلبی شکلِ  پُر آب جلوی چشمش آمد، حوضِ دوران بچه­گی، در منزل مادربزگش.

مادر بزرگ لختش کرد و گذاشتش توی حوض برای آب بازی! سردیِ آب پوستش را دانه دانه کرد. ماهی قرمزها فرار کردند. کفِ حوض لیز بود و پایش سُر می­خورد. گفت: «مامان جون، سرم رو بکنم زیر آب؟»

مادر بزرگ گفت: «بکن عزیزم»

زیر آب چشمش را باز کرد و ماهی قرمزها را دید. یادش به آن روزی افتاد که توی دریا، نزدیک بود غرق شود.

با پدر به شنا رفته بود. یک لاستیک بادیِ بچه­گانه­ی زرد رنگ دورِ کمرش بود. ولی پدر نه لاستیک داشت، و نه شنا بلد بود. یک موجِ بلند آمد و زیرِ پایشان را خالی کرد و در آن لحظه، او دیگر کفِ ماسه­ای دریا را زیر پاهایش احساس نکرد. چسبید به پدرش و پدر هم چسبید به لاستیک نحیف دور کمرِ او! سرِ هر دو تایشان زیر آب رفت. مزه­ی شور و تلخِ آب دریا را توی حلقش حس کرد.

پدر فریاد می­زد: «یا ابوالفضل! یا ابوالفضل!»

خواهرش گفت: «از توی ساحل نگاه­تان می­کردم، هر دو تایی چسبیده بودید به این لاستیک!  اگر این دور کمرت نبود...

آن وقت­ها فکر می­کرد کسی که توی دریا غرق شود، خوراک نهنگ­ها می­شود و مابقیِ عمرش را مثل پینوکیو، باید در شکمِ نهنگ سپری کند!

حالا توی یک جنگلِ تیره بود. درخت­های بلند جنگل می­توانستند خم شوند و شاخه­های ترسناکشان را به سمتش نشانه روند. ناگهان رعد و برق زد و از پشت یکی از درخت­ها مدیر عاملِ شرکت بیرون پرید! با صدای رعد و برق، قارچ­های جنگلی به سرعت از توی زمین سربرآوردند و رشد کردند.  قیافه­ی مدیر عامل کِش آمد و دراز شد. با یک حرکت موجی شکل، خودش را جلو انداخت و فریاد کشید: «می­خورمت!»

به همراه قارچ­ها، خانم دکتر هم از توی خاک درآمد! بلند شد و خاک روپوشِ سفیدش را تکاند و لبخندِ وحشتناکی زد و گفت: «می­خوای بچه­ت رو نشونت بدم؟» و بعد دست زن را گرفت با خودش به بالای یکی از آن درخت­های بلندِ جنگلی برد. سوراخی را توی تنه­ی درخت نشان داد و گفت: «نیگا کن! بچه­ت اینجاس»

توی سوراخ یک جغد بود!

 زن جیغی کشید و گفت: «می­خوام بندازمش»

مرد گفت «حقِ این کارو نداری، می­فهمی؟»

*

صبح از تهران راه افتاده بود و غروب رسیده بود به اینجا. مادربزرگ  خودش آمد درب را باز کرد. خیلی پیر شده بود و با کمک واکِر راه می­رفت. اما چارقدش هنوز مثل قدیم­ بوی یاس می­داد.

زن گفت: «سلام مامان جون!»

مادربزرگ آغوشش را گشود و گفت: «به قرص ماهِت، عزیزم!»

زن خودش را توی بغل مادربزرگ جا داد و گفت: «مامان جون، خیلی دلم هوات رو کرده بود!»

مادر بزرگ گفت: «سلامت باشی، قربون قدت برم! زنده باشی»

هوا گرفته بود. آسمان به خاکستری می­زد. روی آبِ حوضِ بچه­گی­هایش، برگ­های زرد نشسته بود.

زن گفت: «مامان جون، اومدم که یک هفته­ای پیشِت باشم»

نگفت که برای گرفتنِ یک تصمیمِ خیلی مهم، از زندگی، شوهر و شرکت کنده است. در سر این دوراهی، دلش عجیب هوسِ بوی بهار نارنج­های این خانه­ را کرده بود.

مادر بزرگ گفت: «خوش اومدی عزیزم، قدمِت روی تخمِ چشام!»

   + علیرضا خاکسار - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٩

ماه عسل

زن داشت خواب می­دید و جالب این که می­دانست دارد خواب می­بیند! انگشتر فیروزه­اش افتاده بود در باتلاقی با رنگ سبز لجنی، و خُب، دل کندن از انگشترِ عزیزی که یادگاری بی­بی جان، مادرِ مادر بزرگش بود برایش محال بود. می­دانست به محض این که به کناره­ی باتلاق پا بگذارد فرو خواهد رفت، اما با خود می­گفت: «پام که به باتلاق برسه، از خواب می­پرم!» قلبش تند تند می­زد. چوبی را دراز کرد تا انگشتر را بردارد، اما پایش سُر خورد و فریادی کشید و افتاد در باتلاق...

مرد تکانش داد و صدا زد: «عزیزم بلند شو، چرا فریاد می­زنی؟ خواب بد دیدی؟»

زن عرق کرده بود و دور بالشش مرطوب شده بود. نگاهی به مرد انداخت که در زیر نور آباژورِ اتاقِ هتل، با چشم­های قرمز و موهای آشفته، و سایه­های تندی که روی صورتش افتاده بود قیافه­ی ترسناکی پیدا کرده بود. گفت: «آره». صدایش گرفته بود و می­لرزید. مرد، زن را در آغوش کشید و گفت: « ملوسکم! هرچی بود حالا دیگه تموم شد. نترس! من پیشت­م»

در آغوشِ مرد، بغضِ زن ترکید و اشک­هایش شانه­ی مرد را خیس کرد. مرد با نوک انگشت، اشک­های زن را پاک کرد و صورتش را به صورت زن چسباند. زن به سکسکه افتاد. مرد پتو را کنار زد، بلند شد و از پارچی که روی کشو بود، یک لیوان آب ریخت و آورد داد دست زن. زن در جایش نیم خیز شد و لیوان را گرفت و یک قُلُپ آب خورد. مرد با دستش موهایی  را که روی پیشانی زن ریخته بود، بالا زد و گفت: «کابوس بدی بود؟ چه عرقی کردی!»

زن آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت: «می­شه این آباژور رو خاموش کنی؟» سایه­های صورت مرد اذیتش می­کرد.

مرد خندید. دست برد و دکمه­ی چراغ را زد. اتاق در تاریکی فرو رفت.

زن گفت: «چقدر تاریکه!»

مرد بلند شد و پرده را کشید و پنجره­ی رو به ساحل را باز کرد. صدای موج­های دریا آمد و زن نسیم خنکی را روی پوستش حس کرد. نور ملایمِ آبی رنگی که از چراغ­های حاشیه­ی ساحل به اتاق می­تراوید، نیم رخ مرد را روشن کرد. مرد پیراهن بر تن نداشت و در ضد نورِ پنجره، انعکاسِ نور آبی بر هیکل ورزیده­اش برای زن خوشایند بود.

زن گفت: «یه لحظه همون جا بمون، بذار نیگات کنم!»

مرد لبخندی زد، به پنجره تکیه داد و گفت: «دوستم داری؟»

زن گفت: «اوهوم!»

مرد گفت: «چند تا؟»

زن گفت: «هَوار میلیون تا! تو چی؟»

 مرد گفت: «سه تا مفید!»

زن گفت: «ای شیطون!» و بالش را به سمت مرد پرتاب کرد. مرد جاخالی داد. بالش از پنجره­ گذشت و به بیرون سقوط کرد. زن جیغی کشید. مرد گفت: «ای داد بیداد!»

زن گفت: «بدو بیارش، خدا کنه توی سر کسی نخورده باشه»

مرد گفت: «میگم پیشخدمتِ هتل بیاردش»

زن از جایش برخاست و گفت: «من برم آبی به صورتم بزنم» مرد تلفن را پیش کشید و شماره­ی پذیرش را گرفت.

توی دستشویی، زن مشتی آب سرد به صورتش زد. در آینه به صورتِ بدون آرایشش نگاه کرد. پوستش جوان بود و خط­های خیلی ریزی که به تازگی گوشه­ی چشم­هایش پیدا شده بود، چندان به چشم نمی­آمد. بیست و نه ساله بود و تازه عروس. از همان­جا صدای زنگ موبایل مرد را شنید. رغبت نکرد که با حوله­ی هتل صورتش را خشک کند. یک  دستمال کاغذی برداشت.

در نور ملایم آبی، هیکل مرد را تشخیص داد که حالا روی تخت دراز کشیده و دست­ها را زیر سر گذاشته بود. زن کنارش دراز کشید و شروع کرد به نوازش کردن موهای سینه­ی مرد. مرد دستش را از زیر سر درآورد و انداخت دور گردن زن. بعد صورت زن را جلو کشید و گونه­اش را بوسید.

زن گفت: «کی بود؟»

مرد گفت: «اشتباه گرفته بود»

زن سرش را روی سینه­ی مرد گذاشت و گفت: «می­خوام صدای قلبتو گوش کنم» مدتی در سکوت در همان وضعیت ماندند.

مرد گفت: « چی میشنوی؟»

زن گفت: «تالاپ، تولوپ! تالاپ، تولوپ!»

مرد سکوت کرد و لبخند زد.

زن گفت: «چیه؟ تو فکری...»

مرد گفت: «نه، هیچی»

زنگ درب صدا کرد و مرد از جا جهید. پیراهنش را به تن کرد و به سمت درب رفت. زن خودش را جمع کرد و شَمَد را دورش پیچید. نسیمی که از پنجره می­وزید خنک بود و زن فقط لباس خوابی نازک به تن داشت.

مرد آمد. بالش و سینی در دست. گفت: «بالش افتاده بود توی چاله­ی آب، یه بالش تمیز برامون آورده»

زن گفت: «وای خدای من! آب پرتقال سفارش دادی؟ چه خوب!»

مرد روی تخت نشست و سینیِ نوشیدنی را روی پای زن گذاشت و گفت: «بخوریم و بخوابیم»

آب پرتقال خیلی خنک بود و لیوانش به عرق نشسته بود. زن جرعه­ای نوشید و گفت: «زندگی توی هتل چه خوبه!»

مرد گفت: «واسه­ی چند روز آره، ولی دائمی نه!»

زن گفت: «فردا چیکار کنیم؟ کجا بریم؟»

مرد گفت: «هر چی تو بگی »

زن گفت: «بریم نمک آبرود کایت هوا کنیم! تله کابین سوار بشیم»

مرد نفس عمیقی کشید و گفت: «گوش کن، صدای دریا امشب چقدر بلنده!»

زن گفت: «می­ترسم ازش»

مرد جرعه­ای آب پرتقال نوشید و گفت: «ولی تو همیشه دوس داشتی که ماه عسل­مون، زیبا و رویایی باشه، دوست داشتی جایی بریم که شب­ها با صدای امواج خوابمون ببره»

زن گفت: «آره، ولی الان حس می­کنم دریا توی تاریکی ترسناکه»

مرد لیوانش را در سینی گذاشت، خمیازه­ای کشید و گفت: «دیگه بخوابیم» و بعد، پنجره را بست. اتاق تاریک شد.

زن مدتی به صدای نَفَس­های مرد گوش داد، و کم­کم پلک­هایش سنگین شد. فکرهای سیاهی در ذهنش چرخ می­زد. فکرهای چرب و لزجی، که مثل قطره­های روغنِ روی شیشه، در مغزش لیز می­خورد و به انسجام در نمی­آمد. ادامه­ی خوابِ قبلی را می­دید. در باتلاق سقوط کرده و تا زانو در گِل و لای فرو رفته بود. قدم از قدم نمی­توانست بردارد. دسته­ای از کلاغ­ها پرکشیدند و روی شاخه­ای نزدیک نشستند و فرو رفتنش را نظاره کردند. یکی از کلاغ­ها که انگار از جنس لجن بود، آمد و انگشتر فیروزه را با نوکش برداشت و پرکشید و رفت. همان وقت هوا ابری شد و باران گرفت. حالا دیگر زن تا کمر در لجن فرو رفته بود. بغضش ترکید...

مرد تکانش داد و صدا زد: «عزیزم بلند شو، توی خواب داشتی گریه می­کردی»

زن به سختی چشم­هایش را باز کرد. سحر شده بود. صدای جیرجیرک­ها می­آمد. باد از شکاف پنجره می­وزید و پرده را تکان می­داد. مرد صورت زن را که از اشک خیس بود، بوسید و گفت: «می­دونم، این کابوس امشب وِلِت نمی­کنه»

**

-«خانوم جون فوت کرده!»

صدایِ پشتِ تلفن، خبر را خیلی سریع و صریح گفت. هیچ جایی برای مقدمه چینی و وقت­کُشی نبود. خبر، مثل تیغِ تیزی که بر مغزش فرو بیاید، تمام رشته­های عصبی­اش را برید و فلجش کرد. واقعیت با تلخیِ تمام­، مثل بختک روی سینه­اش چنبره زد و نَفَسش را ­گرفت.

مرد مثل جسدی روی تخت دراز کشیده بود، بدنش سنگین شده بود. در سومین روز از ماهِ عسل زیبایش، این خبر...

آهِ بلندی کشید و دستها را زیر سر حلقه کرد. همان موقع درب دستشویی باز شد و زن آمد و کنارش دراز کشید و شروع کرد به نوازش کردن موهای سینه­اش­. مرد تمام توانش را جمع کرد و دستِ سنگینش را از زیر سر درآورد و انداخت دور گردن زن. بعد صورت زن را جلو کشید و گونه­اش را بوسید. توی فکرش می­جوشید که «عسلم! اگه می­دونستی... چطوری باید بهت بگم؟»

زن گفت: «کی بود؟»

مرد گفت: «برادرت بود، گفت که خانوم جون، مادر بزرگت فوت کرده. همین حالا باید راه بیفتیم تا فردا به خاکش برسیم»

زن گفت: «کی بود؟»

مرد گفت: «همکارم بود. گفت که رئیسم فوت کرده و من باید خودمو زود برسونم اونجا»

زن گفت: «کی بود؟»

مرد گفت: «بابام بود، گفت که عموی ناتنی­م فوت کرده. همین حالا باید راه بیفتیم تا فردا به خاکش برسیم»

زن گفت: «کی بود؟»

مرد گفت: «اشتباه گرفته بود»

**

از بالای تله کابین نمک آبرود، آدم­ها به اندازه­ی مورچه ریز دیده می­شدند. جاده­ی پیچ در پیچ، مثل ماری شده بود که در جنگل سبز خزیده باشد. دریا به رنگ سبزِ تیره، موج می­زد و کف بر لب می­آورد.

زن گفت: «یوووهووو! چه قدر خوشحالم!»

مرد گفت: «وای، خیلی بالا رفتیم!»

زن گفت: «چند تا منو دوس داری؟»

مرد گفت: «کی گفته من تو رو دوس دارم؟!»

زن گفت: «ای شیطون!»

   + علیرضا خاکسار - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳

دربند

دختر گفت: «دلم یه چیز ترش می­خواد»

پسر گفت: «برات میخرم عزیزم»

چله­ی تابستان بود و ساعتِ نه، اول شب حساب می­شد. به سختی جایی برای پارک اتوموبیل، دور از میدان پیدا کردند.

 دختر اغلب میگفت : «آخرش تو منو دربند نبردی!» و برای جبران این کاهلی، از آن سوی شهر ساعت هفت راه افتاده بودند و در ترافیک عصر پنج شنبه، تازه رسیده بودند به اینجا.

دختر گفت: «اون جا رو نیگا!» و کیف سنگینش را روی دوش جابجا کرد.

یکی از مغازه دارها داشت با قلم مو روی لواشک­ها، مایعی چسبناک می­مالید که به نظر براق و هوس انگیز برسد. همان موقع نسیم خنکی از کوهستان به صورتشان وزیدکه بوی بلال و ذغال با خود آورد. از دوردست صدای پارس سگی آمد و دختر یک قدم عقب نشست و دست پسر را سفت فشار داد. دوباره کیف سنگینش را روی دوش انداخت و پیش خودش فکر کرد کاش پسر کیف او را هم برایش حمل می­کرد. نگاهی به چهره­ی پسر انداخت و از بی­توجهی او لجش گرفت و گفت: «گفتم دلم یه چیز ترش میخواد!»

پسر گفت: « بریم شاتوت بگیریم»

شاتوت­های سیاه به طرز هوس­انگیزی، به شکل کوهی مخروطی شکل در سینی چیده شده بود و فروشنده در اطراف سینی، ظرف­های یک­بار مصرفِ مملو از شاتوت را در سه سایز «کوچک- متوسط- بزرگ» گذاشته بود. دختر توی دلش گفت: «کاش بزرگشو بگیره!»

پسر گفت: «آقا! شاتوتا ظرفی چنده؟»

فروشنده گفت: « هزار، دو هزار، سه هزار»

پسر گفت: «لطفاً یک دونه کوچیک»

دختر گفت: «روی اینا خاک نشسته. آقا! از توی سینی بریز، از زیر»

پسر ظرف شاتوت را با دو تا چنگال پلاستیکی کوچک تحویل گرفت و گفت: «بریم اون گوشه بخوریم»

گوشه­ی پلی ایستادند که روی رودخانه­ی تقریباً بی­آب زده شده بود. پسر شاتوت­ها را تند و تند بالا می­انداخت و سرعتِ خوردنش، اعصاب دختررا به هم  می­ریخت. یکی از مغازه­دارها یک کارتن زباله را به رودخانه پرت کرد. دختر شاتوتی را که به چنگال زده بود بالا آورد و گفت: «عزیزم، ...هام!»

این ترفند کارگر افتاد. پسر شاتوت را بلعید و متقابلاً این حرکت را تکرار کرد. دختر خوشش آمد. پسر گفت: «برم بازم بدم نمک بزنه؟»

دختر گفت: «نه دیگه، زیادی شور می­شه»

یکهو بوی عطر تندی بینی دختر را انباشت و صدای تق و تق کفش­های پاشنه بلندی به گوشش خورد. سرش را بلند کرد و زنی لوند و موبور را دید که سینه­های درشتش مثل دو کبوتر بی­قرار، انگار هر لحظه آماده­ی دریدنِ مانتوی چسبانش، و پرواز به آسمان  است. زن خرامان از مقابل دختر و پسر گذشت و حرکات باسنش طعم شاتوت را در دهان دختر تلخ کرد. دختر چنگالش را کنار گذاشت و گفت: «چه بوی توالتی میاد این­جا! چرا منو آوردی کنار مستراح عمومی؟»

پسر گفت: «اینو نیگا! با این کفش­های پاشنه بلند اومده کوه»

دختر گفت: « بریم از اینجا. بوی بدی میاد. تازه کیفم هم خیلی سنگینه»

پسر گفت: «خب بذارش زمین» و بعد از کمی فکر کردن گفت: «نه، کثیف می­شه! بده من بیارمش»

دختر با خوشحالی کیف را به سمت پسر سراند. پسر کیف را روی دوش انداخت و گفت: «عزیزم دستشویی نداری؟»

دختر گفت: «چرا، وایسا برم و بیام»

چند نفر در صف دستشویی بودند و طول کشید تا نوبتش شد. وقتی داشت دست­هایش را می­شست نگاهی به چهره­اش در آینه انداخت و پیش خودش فکر کرد ای کاش کیفش همراهش بود تا میتوانست آرایشش را تجدید کند. جلوی در، یک گدایِ زن کاسه گذاشته بود ولی دختر پولی در آن نیانداخت، چون کیفش همراهش نبود. گدا به تندی نگاهش کرد. وقتی داشت به سمت پسر می­رفت پیش خودش گفت: «کاش بهم بگه: عزیزم این پولو بگیر ببر بنداز توی کاسه­ی اون زنه»

پسر گفت: «عزیزم، فکر می­کنی اینا به جناح راست رای دادن یا به جناح چپ؟» و به خانواده پرجمعیتی اشاره کرد که روی تختی اطراق کرده بودند که وسط رودخانه­ی تقریباَ خشک زده شده بود.

دختر گفت: «گور باباشون! به من چه که اینا طرفدار کی­ان؟»

پسر گفت: «اونجا رو ببین! آلو تُرش داره»

آلوهای تُرش ظاهری دلفریب و سرخیِ جذابی داشت، ولی مشخص بود که در جوهر نمک خوابانده شده و برای معده مضر است. در عوض خوردنی دیگری یافتند به نام مخلوط شش میوه، که شبیه به آلوچه، سیاه و خمیری شکل بود. ولی بعد از این که کمی از آن را تست کردند، دریافتند طعم زرشک شور می­دهد. پسر گفت: «بریم بالاتر، اونجا لواشک­های توی سلیفون دارن»

در مسیر خیلی باریکی که دیواره­ی سنگی داشت، اول یک خطاط را دیدند که تابلوهایش را مثل لباس­های شسته شده، به بندی در روی دیواره سنگی آویخته بود. سپس ویلون زنِ سالخورده­ای که آهنگ غمگینی می­زد، و کمی بالاتر مردی که بساط فال ورقش را پهن کرده بود، و دستِ آخر دستفروشی که خرمهره و سنگ­های درمانی داشت. پسر گفت: «اینجا فضا هنریه»

دختر گفت: «بیا فال بگیریم» و فکر کرد که پسر تا به این­جا فقط هزار تومان خرج کرده است.

پسر گفت: «چه حرفا! فال» و دستش را حائل بدن دختر کرد تا از پله­های سنگیِ معبر بگذرند. در طول راه رستوران­­چی­ها برای جلب مشتری، مرتب بفرما می­زدند. حتی یکی­شان جلوی پسر را گرفت و با خنده گفت: «یادته اون دفعه اومدی اینجا شام خوردی، چقدر بهت خوش گذشت؟»

پسر گفت: «من شیش ساله که دربند نیومدم» و بعد در گوش دختر زمزمه کرد: «میریم توی شهر هات داگ می­خوریم»

 دختر فکر کرد که حتی به اندازه­ی شام گران­قیمتی هم برای معشوقش ارزش ندارد. یادش آمد که سه سال پیش، به همراه خواهر و شوهر خواهرش آمده بودند و در یکی از رستوران­های لبِ رود شام خورده بودند، ولی این پسر گویا به سختی جان به عزرائیل می­داد. با دلخوری گفت: «دستات نوچ و چسبناک شده، دستمو ول کن»

پسر گفت: «گردوی تازه میخوری؟» و به ظرفی شیشه­ای اشاره کرد که مملو از گردو بود.

دختر گفت: «اوهوم»

پسر به سمت فروشنده رفت  و مثل همیشه، چانه زنیِ مهوعش را درباره­ی قیمت شروع کرد. بعد به سمت دختر برگشت و گفت: «اولش میگه فالی دو تومن، حالا میگه دو و پونصد!»

دختر گفت: « بریم»

کم­کم مسیر باریکتر و تاریک­تر می­شد، گهگاه نور چراغ کافه­­ای، راه سنگی و ناهموار را روشن می­کرد. صدای رودخانه حالت ترسناکی پیدا کرده بود. و هر چه جلوتر می­رفتند، مسیر خلوت­تر هم می­شد.

 دختر گفت: «دیگه برگردیم» و یادش آمد که چقدر هوس خوراکی­های ترش کرده است. پیش خودش فکر کرد بهترین راهِ تحقیر پسر آن است که در مسیر برگشت، با پول خودش خوراکی بخرد. واضح بود که این پسر، وصله­ی تنش نیست.

برگشتند. پسر از جلو می­رفت و دختر از دنبالش. باز دوباره مسیر شلوغ شد و از جلوی آن فروشنده­ی گردو گذشتند. در چند نوبت کفش های دختر روی تخته سنگ­های صیقلی سُر خورد، ولی دستِ همراهیِ پسر را رد کرد. پسرگفت: « بهت گفته بودم که کفش اسپرت بپوش» و بعد از مکثی اضافه کرد: «اون جا لواشکِ توی سلیفون داره»

پسرک فروشنده حاضر شد، یک بسته لواشک را با هزار تومان تخفیف به سه چوق بفروشد. به علاوه، پسر یک ظرف کوچک آلو سیاه را هم، به قیمت دو هزار تومان خرید. فروشنده دو تا چنگال پلاستیکی در ظرف آلو گذاشت. روی کنده­ی درختی رو به رودخانه نشستند.

دختر گفت: «این رودخونه دیگه داره خشک می­شه»

پسر گفت: «اونجا رو نیگا!» و با چنگال آلو به کافه­ای اشاره کرد که فاضلابش داخل رودخانه می­ریخت.

چند پسر جوان با کوله پشتی های بزرگی از کنارشان گذشتند. دختر سوزشی را در معده احساس کرد و گفت: «من دیگه نمی­خورم» ولی پسر ته ظرف  آلو را درآورد و گفت: «بریم دستمون رو توی اون حوض بشوریم»

دستشان را شستند و در تمام طول راه، دست نمناکِ یکدیگر را گرفته بودند. نزدیکی­های میدان، پسر جلوی کافه­ای ایستاد تا گردو بخرد. صحبتی با فروشنده کرد و بعد، داخل شدند و روی یکی از نیمکت­ها نشستند.

دختر گفت: «فالی چند؟»

پسر گفت: «دو تومن»

فروشنده گردوها را در یک بشقاب چینی آورد. دختر گردوها را شمرد تا مبادا کمتر از ده تا باشد. پسر یک تکه گردو را پوست کند  و در دهان دختر گذاشت. احساس خوبی تن دختر را گرم کرد. مغز گردوی نمک زده، تشنه­شان کرد. پسر گفت: «عزیزم آب برات بگیرم یا نوشابه؟»

دختر گفت: «دلستر لیمویی»

فروشنده دلستر را آورد و هزار تومان گرفت. دختر دید که ته قوطی نوشته است: قیمت 450 تومان.

اتوموبیلشان خیلی دور از میدان پارک شده بود، ولی این بار راهِ برگشت سراشیبی بود و راحت. وقتی دختر داخل اتوموبیل نشست، خستگی مطبوعی را در عضلاتش احساس کرد. از پنجره­ی اتوموبیل نسیم خنکی به داخل می­وزید، به نیمرخ پسر نگاه می­کرد که گهگاه با نور چراغ­های خیابان روشن می­شد. کم­کم پلک­هایش سنگین شد و نیمرخ پسر با نورهای رنگی پسزمینه قاطی شد...

دختر با بوی خوبی که به بینی­اش خورد، از خواب پرید. پسر را دید که دو تا هات داگ پنیردار را در سینی آورده و با مهربانی نگاهش می­کند. پسر گفت: «دلم نیومد بیدارت کنم»

دختر گفت: «چقدر خوابیدم؟»

پسر گفت: «یک ساعت»

دختر  گازی به ساندویچش زد و گفت: «باید بهم قول بدی وقتی ازدواج کردیم، حداقل هفته­ای یکبار شام بریم بیرون»

پسر گفت: «باشه عزیزم»

   + علیرضا خاکسار - ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢