یک هم آغوشی تلخ
واقعیت این بود که زن و مرد همدیگر را دوست نداشتند و هر دو هم، خیلی خوب این را میدانستند. اما نیرویی ناشناخته رابطهی آنها را به جلو هل میداد.
مرد گفت: «فدات بشم! پس ساعت ده و نیم میبینمت!»
زن گفت: «باشه عزیزم، میبوسمت! بای!»
زن گوشی را گذاشت و بلافاصله سکوت اتاق را انباشت.روی دیوارِ روبرو، عکس فرهاد توی قاب، بدجوری داشت نگاهش میکرد و به کلافگی مزمنش دامن میزد.
باید عادت میکرد. باید با این تنهایی مطلق کنار میآمد.
باز دلش برای جیغهای شایان تنگ شده بود. این اتاق بدون او چقدر سوت و کور بود! انگار حجمی پوک و سبک و خزنده و تلخ در اتاق نفوذ کرده بود و با حضورش ، نفس کشیدن را سخت میکرد. به هوای تازه نیاز داشت.
نیم ساعتی فرصت قدم زدن داشت. لباس پوشید و به حیاط رفت. تکه ابری جلوی خورشید را گرفته بود. نسیم خنک پائیزی گونههایش را نواخت. بوی زمستان میآمد.
هدفون را در گوش گذاشت و کلاه سوییشرت را به سر کشید. با ضرب تند موسیقی در گوش، مدتی در حیاط درندشتِ جلوی خانه قدم زد و برگهای خشک پاییزی را لگد کرد. چیزی توی سرش صدا میکرد و بغض راه گلویش را بند آورده بود. دوست نداشت پا پیش بگذارد. فکر کرد زمان به وظیفهاش خوب عمل نکرده! مگر زمان وظیفه نداشت که گرد فراموشی را روی خاطرات چرکینش بپاشد؟!
رابطهی شیرین و هوسناکی را شروع کرده بود و این تلخیِ غیر منتظره برایش عجیب بود. اما باید به این تنهایی محتوم عادت میکرد.
لبهای خود را توی آینه دید که رژ ارغوانی چگونه بر رویش مینشیند. پلک های خود را توی آینه دید که چگونه رنگ هوس میگیرند. خط سیاهی را توی آینه دید که به چشمهایش برق شهوت میبخشید.
زنگ زدند. آژانس بود. چراغ را خاموش کرد. درب را قفل کرد. چترش را برداشت.
بوی عطرش چُرت راننده را پراند، با اشتیاق نگاهی از توی آینه انداخت و گفت:
-«کجا تشریف میبرین؟»
سنگینی چندشبار نگاه راننده را تحمل کرد. اما باید عادت میکرد. باید با این تنهایی مطلق کنار میآمد.
مرد به پیشوازش جلوی در آمده بود. دستش را کشید تو و گفت:
-«چه خوشگل شدی!»
و گونهاش را بوسید. زن خندهای کرد. مرد یک دستش را دور کمر زن حلقه کرد و با دست دیگر، روسری زن را برداشت. صورتش را به صورت زن چسباند و گفت:
-«دلم برات یه ریزه شده بود!»
از ورودی گذشتند و به هال رسیدند. زن خودش را روی یکی از مبلهای چاق و نرم رها کرد. مرد روسری زن را به جارختی آویخت و گفت:
-«مانتوت رو در نمیاری؟ من میرم یه چیزی برای خوردن بیارم»
چشمهای زن از کمخوابی دیشب میسوخت. دیشب همان کابوس قدیمی باز پیدا شده بود: این که با صدای شدید ترمز یک اتوموبیل از جا میپرد و با پیکر خونین بچهاش روبرو میشود. به خوبی میدانست این کابوس از کجا آب میخورد: یک بار شایان موقع بازی در حیاط، از لای در نیمه باز بیرون رفته بود و همسایهها سر کوچه شناخته و آورده بودندش. از آن به بعد این کابوس جایگزین کابوس قبلیاش شد: این که با اضطراب، سر جلسهی امتحانِ واحدهایی است که خودش اصلا خبر ندارد چنین واحدهایی را گرفته است!
مرد با یک سینی، دو تا گیلاس و بطری شراب گران قیمت فرانسوی آمد. گفت:
-«اِه! تو که هنوز مانتوت رو در نیاوردی!»
زن مانتو را از تن کند و لباس بیآستین چسبانش چشم مرد را گرفت. در حالی که نگاهش به گردی سینههای زن دوخته شده بود گفت:
-«بده من آویزونش کنم»
زن مانتو را به مرد سپرد و گفت:
-«بریم تو، اینجا سرده»
با فرهاد نشسته بودند توی ماشینشان، موقعی که شایان را حامله بود. و هوا سرد بود و دشت را برف سفیدی پوشانده بود. نیمرخ فرهاد در قاب چشمانش بود که عینک دودی درشتی به چشم داشت و رانندگی میکرد. زن مدت زیادی به این نیمرخ با پسزمینهی دشت سفید و شیشههای مه گرفتهی ماشین نگاه کرد. بعد از مدتی فرهاد متوجهش شد و چشمکی زد:
-«چیه؟ نیگا میکنی! آدم حسابی ندیدی؟!»
زن صورتش را جلو برد و گونهی فرهاد را بوسید. فرهاد ناگهان زد روی ترمز، و ماشین در آن جادهی خلوت تلوتلو خورد و ایستاد.
در سرسرا شومینه روشن بود و موزیک ملایمی توی فضا میچرخید. زن با خودش فکر کرد مرد این موزیک را با دقت و وسواس برای رمانتیک کردن فضا، برای ارعاب او، و برای شرابِ پیش از همآغوشی مناسب تشخیص داده است! مرد گیلاس خودش و زن را پر کرد و گفت:
-«عزیزم، میای برقصیم؟»
زن برخاست و مرد که با یک دست لیوانش را گرفته بود، او را در آغوش گرفت. مرد بوی فرهادش را نمیداد.
فرهاد زد روی ترمز و اتوموبیل تلو تلو خوران روی برف ایستاد. چند ثانیه، شاید یک دقیقه در سکوت همدیگر را نگاه کردند. و بعد داغترین، وحشیترین و دلچسبترین بوسههای زندگیشان را از لب هم گرفتند. عطر تن فرهاد فضا را انباشته بود. دانههای سفیدِ برف، رنگ شهوت گرفته بود و رقص کنان روی برفپاککن ماشین فرود میآمد. طعم لب فرهاد در مغزش جاودانی شد.
زن در آغوش مرد بود و به آرامی میرقصیدند. مرد از لیوان خودش جرعهای به او نوشاند. زن شراب را در دهان چرخاند. مرد صورتش را برای بوسه جلو آورد. نور خورشید از شکاف پرده بیرون میزد و چشم را میآزرد. زن پیش خودش فکر کرد ساعت ده و نیمِ صبح چقدر برای هماغوشی، وقت نامناسبی است!
هر دو دست فرهاد را در دستش گرفته بود. او سرش را جلو آورد. گوشش را به شکم زن چسباند و گفت:
-«میخوام صدای قلب بچه رو گوش بدم»
زن موهای سر فرهاد را نوازش کرد. بعد یکهو گفت:
-«من برف میخوام!»
فرهاد با تعجب سر بلند کرد و گفت: «برای خوردن؟»
-«اوهوم»
کاپشنش را پوشید و شال گردنش را انداخت. زن را دوباره بوسید و بیرون رفت. زن با دست، مه شیشهی ماشین را پاک کرد و او را دید که دورتر و دورتر میشود، از تپهای بالا میرود تا برایش برف تمیز بیاورد.
مرد، تند و آتشین از گونه و لبش بوسههایی برمیداشت. زن بی هیچ مقاومتی تسلیم بود. دست مرد را احساس میکرد که از زیر بلوز روی شکمش میلغزد و بالا میآید. حسِ بدِ گزیده شدن را داشت.
چارهای نداشت. باید عادت میکرد. باید با این تنهایی مطلق کنار میآمد.
دستها مثل مار روی بدنش میلغزیدند و مثل یک لودر مکانیکی بالا میآمدند. سینهبندش را دریدند و به کناری انداختند. پستانهایش را فشردند. حجم سینهها در گودی دستان مستحیل شده بود. زن دردی را در پستانهایش احساس کرد که از سر عشق نبود. حتی از سر شهوت هم نبود. دردی بود گریز ناپذیر، تطهیرگر و البته مطبوع! از ردِ دستها روی تنش آتش برمیخاست. آتشی در وجودش برخاسته بود، و زن امیدوار بود که خاکسترِ آن، گرد فراموشی را روی خاطرات چرکینش بپاشد.
فرهاد اشاره کرد که زن درب ماشین را باز کند. زن درب را گشود و او را دید که دو دستش را کاسهی برف کرده است. برفی سفید و تازه از بالای تپهها. دستش را بالا آورد تا طعم برف تازه را به زن بچشاند. و زن دید که دستهای فرهاد چقدر قرمز و سرد شده است!
نه نمیتوانست با این تنهایی مطلق کنار بیاید! دور از فرهاد و شایانش، دنیا عجب خفقان آور و زشت بود.
خانوم مهندس
زن گفت: «میخوام بندازمش»
مرد گفت «حقِ این کارو نداری، میفهمی؟»
زن نیم خیز شد و روی تخت نشست. ملافه را دور تنش پیچید و گفت: «خواهی دید که دارم!»
مرد همان طور که دراز کشیده و نگاهش به سقف بود گفت: «بچه گول میزنی؟» و دست را میان موهای پُرپشتِ جوگندمیاش برد.
مدتی سکوت بینشان بود. زن سیگاری آتش زد و حلقههای سفید دود را به هوا فرستاد. بعد نگاهی به مرد کرد و دلش ترکید. چشمهای مرد از اشک میدرخشید.
زن با انگشت صورت مرد را پاک کرد و لبش را به لب مرد نزدیک کرد. مرد رویش را برگرداند.
زن گفت: « عزیزم، زنگولهی پای تابوت میخوای؟»
مرد آهی کشید و گفت: «تو این جوری فکر کن!»
*
-خانوم! میشه یه خورده جابجا بشین؟
توی تاکسی، زن بار زیادی داشت. قارچِ فله توی یک کیسه، روغنِ مایع و کاهو و بُنشَن در کیسههای دیگر، به همراهِ رول نقشههایی که برای کنترل کردن داشت میبرد خانه. نان بربری هم سرِ راه گرفته بود و چپانده بود در کیسهی کاهوها. به علاوه، کیفِ سنگین خودش هم که بود. حالا مسافری که از بیرون، درب تاکسی را باز کرده بود، ازش میخواست که جابجا شود. زن رو به راننده کرد و گفت:
-آقا، برید! من دو نفرم!
مسافر بیرونی با اوقات تلخی درب تاکسی را بست و راننده دنده را عوض کرد. در صندلیِ عقب زن دیگری هم نشسته بود که با کنجکاوی به او و خریدهایش نگاه میکرد. زن کیسهها را گذاشت وسط صندلی و سرش را به عقب تکیه داد. صدای خودش در گوشش پیچید که : «...من دو نفرم!» ناخودآگاه دستی به شکمش کشید.
هشت، نه سال پیش که تازه عروس بود، مدام در جواب کنجکاویهای دوستان و همکارانش میگفت: «حالا زوده!» و البته هنوز هم احساس میکرد که زود است.
-«دوست دارم رها و سبک باشم. هزار کارِ نکرده، هزار راهِ نرفته دارم. میخوام چیکار، وزنهای به پام؟!»
خیلی ازکتابهایی را که از بچهگی با خودش عهد کرده بود تا سنِ سی و پنج سالگی بخواند، هنوز نخوانده بود.کو وقت؟ کو فرصت؟ امان از این کار شرکت!
- «کارِ شرکت ذهنِ آدمو بهم میریزه. وقتی یه پروژه رو تحویل میدی و خلاص میشی، الکی دلت خوش میشه که برای مدتی میتونی یه نفسی بکشی، آدمِ خودت بشی. به کارای عقب موندهت برسی... زهی خیال باطل! پروژهی بعدی بلافاصله سر میرسه و خِفتِت رو میگیره!»
از چهارده سالگی خواندن رُمانهای قطور روسی را شروع کرده بود. رُمانهایی کلاسیک با ریتم کند و ضرباهنگ قرن نوزدهمی. آن موقع کششاش را داشت، اما حالا در این سن و سال، دیگر نمیکشید. اما خُب، حسرت نخواندنشان بر دلش بود.
- « نوجوانی! یادت به خیر!»
عاشقِ سفر بود. همهی ایران را دیده بود. از همان ترمِ اول دانشگاه که با همکلاسیها برای تماشا و برداشتِ آثار تاریخی سفر کرد، این پریدن خیلی به دلش نشست. دوست داشت زنِ مردی شود که جیپِ بیسقف داشته باشد! دوتایی در جادههای کویری ایران برانند. و حالا، وزنهای در راه بود... خودش را در حال تعویض پوشک بچه تصور کرد و عُقش گرفت. گفت : «آقا! من پیاده میشم»
نرسیده به خانه، یادش آمد که گوجه و خیار نگرفته است.
-«به جهنم! زنگ میزنم مش عباس بیاره»
مش عباسِ سبزی فروش، جنسها را به قیمت خون پدرش حساب میکرد. روی همین حساب، زن خریدش را از سر راه میکرد.
مطابق معمول آسانسور خراب بود. زن سنگینتر از همیشه از پلهها بالا رفت. بچههای همسایهها توی راهپله میدویدند و شلوغ میکردند. یک توپ از بالا، پله به پله پایین آمد و پسر بچهای به دنبالش. زن کنار کشید تا رد شوند. دختر بچهی نازی، با بلوز و شلوار صورتی و موهای دم موشی، عقب بچهها از پلهها پایین میآمد. زن لبخندی زد. کلید را انداخت و درب را باز کرد.
مش عباس از پشت تلفن گفت: «خانوم مهندس! چی بیارم خدمتتون؟»
زن گفت: «یه کیلو گوجه، یه کیلو خیار، یه کیلو خرمالو» هوس طعم گس خرمالو کرده بود.
مش عباس گفت: «خانوم مهندس، خرمالو فصلش گذشته!»
روی سرامیکهای کف زمین غبار نشسته بود. زن برنجِ شام را خیس کرد و آمد در هال، جارو برقی را روشن کرد. پیش خودش فکر کرد : «یه کنسرو قورمه سبزی باز میکنم!» در میان زوزهی جارو، زنگ درب را زدند و شاگرد مش عباس، خریدها را آورد. زن گوجه و خیار و کاهو را توی سینک خالی کرد، قارچ را توی سبد ریخت و زیر شیرِ آب گرفت. با همان دستِ آبچکان، آمد ادامهی جارو را بکشد، که چشمش به رول نقشه افتاد و یادش آمد که برای امشب، کلی کار دارد. جارو را دوباره روشن کرد...
منشی شرکت گفت: «آدم هر چی زودتر بچهدار بشه بهتره! هر چی دیرتر بشه، سختتر میشه!»
منشی شرکت در شانزده سالگی ازدواج کرده بود و یک بچه داشت، و یکی دیگر هم در راه داشت. زن با شنیدن خبرِ حاملگیِ منشی، به همکاری که این خبر را آورده گفته بود:
-توی این دوره زمونه، آدم از این که کسی برای بار دوم میخواد بچه دار بشه، تعجب میکنه!
منشی گفت: «یه دونه بچه، واقعاً جنایته! طفلکی دق میکنه از تنهایی!»
زن سرش را روی بالش جابجا کرد و به نیمرخ شوهرش نگاه کرد که سیگاری آتش زده بود و در بستر میکشید. گفت:
-«منشی شرکتمون دوباره حاملهس!»
مرد خاکستر سیگار را توی جا سیگاریِ کنار تخت تکاند و گفت: «چه خوب!»
توی تاریکی اتاق، با هر پُک مرد، سرخیِ آتش سیگار جانی میگرفت. زن گفت:
-«آدم تعجب میکنه، دو تا بچه؟ حاملگیِ دوم!»
مرد نفس بلندی کشید و گفت: «ما چاهار تا بچه بودیم، خیلی شاد، خیلی همراه!»
از بیرون صدای باد میآمد و پنجره را تکان میداد. زن با محبت به شوهرش نگاه میکرد و ساکت بود. بعد با دست موهای جوگندمیِ مرد را نوازش کرد و گفت: «میخوام یه خبر بهت بدم». با مکث و تانی، و بریده بریده حرف میزد.
مرد جا خورد. کونهی سیگار را انداخت و گفت: «خُب؟»
زن گفت: «خیلی وقت نیست که فهمیدم، البته چند روزی بود که احساسش میکردم، اما خواستم اول مطمئن بشم، بعد بهت بگم»
مرد با چشمهای گرد شده نگاهش میکرد. زن گفت:
-«میخوام بدونی تو اولین نفری هستی که بهت این رو گفتم»
...زن جارو را خاموش کرد. رفت به آشپزخانه و قابلمهی آب را روی اجاق گذاشت تا جوش بیاید. در این فاصله گوجه و خیار را پوست گرفت و خرد کرد، کف قابلمهی تفلون را چرب کرد و نان انداخت. آب جوش آمده و به قُل قُل افتاده بود. برنج را در آب جوش ریخت.
رول نقشهها را باز کرد. حواسش نبود که با دستهای تر از آشپزخانه آمده است. کاغذ نقشهها نمناک شد و جوهر در آن قسمت پخش شد.
-«وای، خدای بزرگ!»
عینکش را به چشم زد، مدادش را تراشید و بُرادهها را فوت کرد تا کاغذ را سیاه نکند.
نقشهها با هم نمیخواند، مشکلی در کار بود. نمیدانست ایراد از طراحی است یا از نقشهکشی؟ باید کنترل میکرد.
برنج دم کشیده بود. قابلمهی تفلون را از روی اجاق برداشت. کفگیر را زیر برنج انداخت.
-عجب ته دیگی!
قوطی کنسرو قورمه سبزی را باز کرد و خالی کرد توی کاسهی بلور، و کاسه را گذاشت توی مایکرو فر. ماست و زیتون را از توی یخچال درآورد. کاهو را آب کشید و خرد کرد.
مدیر عاملِ شرکت گفته بود: «از دستش دلخورم» این را گفته بود تا دیگران به گوش زن برسانند.
آن روز برنامهاش این بود که بعد از کار، در کلاسِ ارتقاء پایهی نظام مهندسی شرکت کند. که از طرف شرکت، ناغافل بهش خبر داده بودند در جلسهی عصر با کارفرما باید حضور داشته باشد. ولی چه طور میتوانست در یک دورهی دو روزه، یک روز غیبت کند؟ روز سوم هم که فقط امتحان بود.
مدیر عاملِ شرکت گفته بود: «به هر حال توی این قببیل جلسات این خانوم هم که نباشه، خودم یک جوری میتونم جورش رو بکشم و جلسه رو بچرخونم، ولی بهتر بود که میبود.»
سرش درد میکرد. دو تا قرص کدئین را با هم انداخت بالا. رفت سراغِ شیتِ جدول نازککاری. کف از جنس سنگ چینی به ضخامت دو و نیم سانتیمتر، قرنیز از همان سنگ به ارتفاع ده سانتی متر، دیوار از جنس اندود دو گچه پرداختی، و رنگ روغنیِ مات!
منشی شرکت گفت: « بچهم که دنیا بیاد، دیگه کارِ شرکت رو ول میکنم»
مش عباس گفت: «خیر باشه خانوم مهندس! خرمالو؟»
مدیر عامل گفت: «دیگه نبینم جسمِ خستهت رو بیاری شرکت»
خانم دکتر اول پمادی را روی شکمش مالید و بعد اپلیکاتور را گذاشت روی شکمش. تصویری برفکی و ناواضح روی مانیتور افتاد. دستِ شوهرش توی دستش بود. خانم دکتر اجازه داده بود که موقعِ سونوگرافی، شوهرش کنارش باشد. بعد به یک هالهی سیاه اشاره کرد و گفت: «این سَرشِه! این هم که تند و تند تکون میخوره قلبشه! میخواین صدای قلبشو بلند کنم تا گوش کنین؟»
*
شام را که خوردند، زن بلند شد تا میز را جمع کند، که مرد مچ دستش را گرفت و گفت: «بشین، باهات حرف دارم»
زن نشست. مرد پاکت سیگار را درآورد و یک نخ بر لب گذاشت. به زن گفت: «میکشی؟»
زن با سر جواب منفی داد. مرد هم بدون اینکه سیگار را روشن کند آن را از لبش برداشت و روی میز گذاشت. گفت:
-«ببین! من خیلی فکر کردم. حالا میخوام منطقی باشم. از تو هم میخوام که منطقی باشی»
زن توی صندلی جابجا شد. موقعیتهای جدی اذیتش میکرد. نگاهش به نمکدانِ روی میز دوخته شده بود.
مرد گفت: «دلایلت برام قابل قبول نیست!»
زن نفس بلندی کشید. مرد از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت و پشتش را به زن کرد. داشت بیرون را نگاه میکرد. بعد برگشت و روی صندلی نشست و گفت:
-«خودت میدونی که چقدر دوستت دارم! ولی میخوام این رو هم بدونی که یه حفره توی زندگیمون هست، یه خلاء!»
زن تکرار کرد: «یک خلاء »
مرد صورتش را به صورت زن نزدیک کرد و نگاهش را به زن دوخت. گفت:
-«خوب نیگام کن! دارم به مرز پنجاه میرسم! شکستگی رو توی قیافهم نمیبینی؟ موهای سفید، چین و چروکا!»
زن به چهرهی مرد نگاه کرد که حداقل هفت، هشت سال جوانتر از سنش نشان میداد.
مرد صورتش را عقب کشید و گفت: «خانوم مهندس! این رو بدون که اگه بچه رو بندازی، منو هم انداختی!»
زن گفت: «یعنی چی؟»
مرد گفت: «اون بچهی منم هست. نباید من هم سهمی توی این تصمیم داشته باشم؟»
زن گفت: «یعنی چی که تو رو هم انداختم؟»
مرد گفت: «یعنی اون وقت دیگه زندگیِ مشترکمون تمومه!»
*
خسته بود و سنگین. انگار بارِ همهی عالم روی گردهاش بود. قرصها منگش کرده بود. عینک را از چشم برداشت و سرش را گذاشت روی شیتِ جدول نازک کاری.
جلوی چشمش طیفی از رنگهای آبی بود. انگار از پشتِ یک فیلترِ آبی رنگ دنیا را نگاه میکرد. یک حوض قلبی شکلِ پُر آب جلوی چشمش آمد، حوضِ دوران بچهگی، در منزل مادربزگش.
مادر بزرگ لختش کرد و گذاشتش توی حوض برای آب بازی! سردیِ آب پوستش را دانه دانه کرد. ماهی قرمزها فرار کردند. کفِ حوض لیز بود و پایش سُر میخورد. گفت: «مامان جون، سرم رو بکنم زیر آب؟»
مادر بزرگ گفت: «بکن عزیزم»
زیر آب چشمش را باز کرد و ماهی قرمزها را دید. یادش به آن روزی افتاد که توی دریا، نزدیک بود غرق شود.
با پدر به شنا رفته بود. یک لاستیک بادیِ بچهگانهی زرد رنگ دورِ کمرش بود. ولی پدر نه لاستیک داشت، و نه شنا بلد بود. یک موجِ بلند آمد و زیرِ پایشان را خالی کرد و در آن لحظه، او دیگر کفِ ماسهای دریا را زیر پاهایش احساس نکرد. چسبید به پدرش و پدر هم چسبید به لاستیک نحیف دور کمرِ او! سرِ هر دو تایشان زیر آب رفت. مزهی شور و تلخِ آب دریا را توی حلقش حس کرد.
پدر فریاد میزد: «یا ابوالفضل! یا ابوالفضل!»
خواهرش گفت: «از توی ساحل نگاهتان میکردم، هر دو تایی چسبیده بودید به این لاستیک! اگر این دور کمرت نبود...
آن وقتها فکر میکرد کسی که توی دریا غرق شود، خوراک نهنگها میشود و مابقیِ عمرش را مثل پینوکیو، باید در شکمِ نهنگ سپری کند!
حالا توی یک جنگلِ تیره بود. درختهای بلند جنگل میتوانستند خم شوند و شاخههای ترسناکشان را به سمتش نشانه روند. ناگهان رعد و برق زد و از پشت یکی از درختها مدیر عاملِ شرکت بیرون پرید! با صدای رعد و برق، قارچهای جنگلی به سرعت از توی زمین سربرآوردند و رشد کردند. قیافهی مدیر عامل کِش آمد و دراز شد. با یک حرکت موجی شکل، خودش را جلو انداخت و فریاد کشید: «میخورمت!»
به همراه قارچها، خانم دکتر هم از توی خاک درآمد! بلند شد و خاک روپوشِ سفیدش را تکاند و لبخندِ وحشتناکی زد و گفت: «میخوای بچهت رو نشونت بدم؟» و بعد دست زن را گرفت با خودش به بالای یکی از آن درختهای بلندِ جنگلی برد. سوراخی را توی تنهی درخت نشان داد و گفت: «نیگا کن! بچهت اینجاس»
توی سوراخ یک جغد بود!
زن جیغی کشید و گفت: «میخوام بندازمش»
مرد گفت «حقِ این کارو نداری، میفهمی؟»
*
صبح از تهران راه افتاده بود و غروب رسیده بود به اینجا. مادربزرگ خودش آمد درب را باز کرد. خیلی پیر شده بود و با کمک واکِر راه میرفت. اما چارقدش هنوز مثل قدیم بوی یاس میداد.
زن گفت: «سلام مامان جون!»
مادربزرگ آغوشش را گشود و گفت: «به قرص ماهِت، عزیزم!»
زن خودش را توی بغل مادربزرگ جا داد و گفت: «مامان جون، خیلی دلم هوات رو کرده بود!»
مادر بزرگ گفت: «سلامت باشی، قربون قدت برم! زنده باشی»
هوا گرفته بود. آسمان به خاکستری میزد. روی آبِ حوضِ بچهگیهایش، برگهای زرد نشسته بود.
زن گفت: «مامان جون، اومدم که یک هفتهای پیشِت باشم»
نگفت که برای گرفتنِ یک تصمیمِ خیلی مهم، از زندگی، شوهر و شرکت کنده است. در سر این دوراهی، دلش عجیب هوسِ بوی بهار نارنجهای این خانه را کرده بود.
مادر بزرگ گفت: «خوش اومدی عزیزم، قدمِت روی تخمِ چشام!»
ماه عسل
زن داشت خواب میدید و جالب این که میدانست دارد خواب میبیند! انگشتر فیروزهاش افتاده بود در باتلاقی با رنگ سبز لجنی، و خُب، دل کندن از انگشترِ عزیزی که یادگاری بیبی جان، مادرِ مادر بزرگش بود برایش محال بود. میدانست به محض این که به کنارهی باتلاق پا بگذارد فرو خواهد رفت، اما با خود میگفت: «پام که به باتلاق برسه، از خواب میپرم!» قلبش تند تند میزد. چوبی را دراز کرد تا انگشتر را بردارد، اما پایش سُر خورد و فریادی کشید و افتاد در باتلاق...
مرد تکانش داد و صدا زد: «عزیزم بلند شو، چرا فریاد میزنی؟ خواب بد دیدی؟»
زن عرق کرده بود و دور بالشش مرطوب شده بود. نگاهی به مرد انداخت که در زیر نور آباژورِ اتاقِ هتل، با چشمهای قرمز و موهای آشفته، و سایههای تندی که روی صورتش افتاده بود قیافهی ترسناکی پیدا کرده بود. گفت: «آره». صدایش گرفته بود و میلرزید. مرد، زن را در آغوش کشید و گفت: « ملوسکم! هرچی بود حالا دیگه تموم شد. نترس! من پیشتم»
در آغوشِ مرد، بغضِ زن ترکید و اشکهایش شانهی مرد را خیس کرد. مرد با نوک انگشت، اشکهای زن را پاک کرد و صورتش را به صورت زن چسباند. زن به سکسکه افتاد. مرد پتو را کنار زد، بلند شد و از پارچی که روی کشو بود، یک لیوان آب ریخت و آورد داد دست زن. زن در جایش نیم خیز شد و لیوان را گرفت و یک قُلُپ آب خورد. مرد با دستش موهایی را که روی پیشانی زن ریخته بود، بالا زد و گفت: «کابوس بدی بود؟ چه عرقی کردی!»
زن آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت: «میشه این آباژور رو خاموش کنی؟» سایههای صورت مرد اذیتش میکرد.
مرد خندید. دست برد و دکمهی چراغ را زد. اتاق در تاریکی فرو رفت.
زن گفت: «چقدر تاریکه!»
مرد بلند شد و پرده را کشید و پنجرهی رو به ساحل را باز کرد. صدای موجهای دریا آمد و زن نسیم خنکی را روی پوستش حس کرد. نور ملایمِ آبی رنگی که از چراغهای حاشیهی ساحل به اتاق میتراوید، نیم رخ مرد را روشن کرد. مرد پیراهن بر تن نداشت و در ضد نورِ پنجره، انعکاسِ نور آبی بر هیکل ورزیدهاش برای زن خوشایند بود.
زن گفت: «یه لحظه همون جا بمون، بذار نیگات کنم!»
مرد لبخندی زد، به پنجره تکیه داد و گفت: «دوستم داری؟»
زن گفت: «اوهوم!»
مرد گفت: «چند تا؟»
زن گفت: «هَوار میلیون تا! تو چی؟»
مرد گفت: «سه تا مفید!»
زن گفت: «ای شیطون!» و بالش را به سمت مرد پرتاب کرد. مرد جاخالی داد. بالش از پنجره گذشت و به بیرون سقوط کرد. زن جیغی کشید. مرد گفت: «ای داد بیداد!»
زن گفت: «بدو بیارش، خدا کنه توی سر کسی نخورده باشه»
مرد گفت: «میگم پیشخدمتِ هتل بیاردش»
زن از جایش برخاست و گفت: «من برم آبی به صورتم بزنم» مرد تلفن را پیش کشید و شمارهی پذیرش را گرفت.
توی دستشویی، زن مشتی آب سرد به صورتش زد. در آینه به صورتِ بدون آرایشش نگاه کرد. پوستش جوان بود و خطهای خیلی ریزی که به تازگی گوشهی چشمهایش پیدا شده بود، چندان به چشم نمیآمد. بیست و نه ساله بود و تازه عروس. از همانجا صدای زنگ موبایل مرد را شنید. رغبت نکرد که با حولهی هتل صورتش را خشک کند. یک دستمال کاغذی برداشت.
در نور ملایم آبی، هیکل مرد را تشخیص داد که حالا روی تخت دراز کشیده و دستها را زیر سر گذاشته بود. زن کنارش دراز کشید و شروع کرد به نوازش کردن موهای سینهی مرد. مرد دستش را از زیر سر درآورد و انداخت دور گردن زن. بعد صورت زن را جلو کشید و گونهاش را بوسید.
زن گفت: «کی بود؟»
مرد گفت: «اشتباه گرفته بود»
زن سرش را روی سینهی مرد گذاشت و گفت: «میخوام صدای قلبتو گوش کنم» مدتی در سکوت در همان وضعیت ماندند.
مرد گفت: « چی میشنوی؟»
زن گفت: «تالاپ، تولوپ! تالاپ، تولوپ!»
مرد سکوت کرد و لبخند زد.
زن گفت: «چیه؟ تو فکری...»
مرد گفت: «نه، هیچی»
زنگ درب صدا کرد و مرد از جا جهید. پیراهنش را به تن کرد و به سمت درب رفت. زن خودش را جمع کرد و شَمَد را دورش پیچید. نسیمی که از پنجره میوزید خنک بود و زن فقط لباس خوابی نازک به تن داشت.
مرد آمد. بالش و سینی در دست. گفت: «بالش افتاده بود توی چالهی آب، یه بالش تمیز برامون آورده»
زن گفت: «وای خدای من! آب پرتقال سفارش دادی؟ چه خوب!»
مرد روی تخت نشست و سینیِ نوشیدنی را روی پای زن گذاشت و گفت: «بخوریم و بخوابیم»
آب پرتقال خیلی خنک بود و لیوانش به عرق نشسته بود. زن جرعهای نوشید و گفت: «زندگی توی هتل چه خوبه!»
مرد گفت: «واسهی چند روز آره، ولی دائمی نه!»
زن گفت: «فردا چیکار کنیم؟ کجا بریم؟»
مرد گفت: «هر چی تو بگی »
زن گفت: «بریم نمک آبرود کایت هوا کنیم! تله کابین سوار بشیم»
مرد نفس عمیقی کشید و گفت: «گوش کن، صدای دریا امشب چقدر بلنده!»
زن گفت: «میترسم ازش»
مرد جرعهای آب پرتقال نوشید و گفت: «ولی تو همیشه دوس داشتی که ماه عسلمون، زیبا و رویایی باشه، دوست داشتی جایی بریم که شبها با صدای امواج خوابمون ببره»
زن گفت: «آره، ولی الان حس میکنم دریا توی تاریکی ترسناکه»
مرد لیوانش را در سینی گذاشت، خمیازهای کشید و گفت: «دیگه بخوابیم» و بعد، پنجره را بست. اتاق تاریک شد.
زن مدتی به صدای نَفَسهای مرد گوش داد، و کمکم پلکهایش سنگین شد. فکرهای سیاهی در ذهنش چرخ میزد. فکرهای چرب و لزجی، که مثل قطرههای روغنِ روی شیشه، در مغزش لیز میخورد و به انسجام در نمیآمد. ادامهی خوابِ قبلی را میدید. در باتلاق سقوط کرده و تا زانو در گِل و لای فرو رفته بود. قدم از قدم نمیتوانست بردارد. دستهای از کلاغها پرکشیدند و روی شاخهای نزدیک نشستند و فرو رفتنش را نظاره کردند. یکی از کلاغها که انگار از جنس لجن بود، آمد و انگشتر فیروزه را با نوکش برداشت و پرکشید و رفت. همان وقت هوا ابری شد و باران گرفت. حالا دیگر زن تا کمر در لجن فرو رفته بود. بغضش ترکید...
مرد تکانش داد و صدا زد: «عزیزم بلند شو، توی خواب داشتی گریه میکردی»
زن به سختی چشمهایش را باز کرد. سحر شده بود. صدای جیرجیرکها میآمد. باد از شکاف پنجره میوزید و پرده را تکان میداد. مرد صورت زن را که از اشک خیس بود، بوسید و گفت: «میدونم، این کابوس امشب وِلِت نمیکنه»
**
-«خانوم جون فوت کرده!»
صدایِ پشتِ تلفن، خبر را خیلی سریع و صریح گفت. هیچ جایی برای مقدمه چینی و وقتکُشی نبود. خبر، مثل تیغِ تیزی که بر مغزش فرو بیاید، تمام رشتههای عصبیاش را برید و فلجش کرد. واقعیت با تلخیِ تمام، مثل بختک روی سینهاش چنبره زد و نَفَسش را گرفت.
مرد مثل جسدی روی تخت دراز کشیده بود، بدنش سنگین شده بود. در سومین روز از ماهِ عسل زیبایش، این خبر...
آهِ بلندی کشید و دستها را زیر سر حلقه کرد. همان موقع درب دستشویی باز شد و زن آمد و کنارش دراز کشید و شروع کرد به نوازش کردن موهای سینهاش. مرد تمام توانش را جمع کرد و دستِ سنگینش را از زیر سر درآورد و انداخت دور گردن زن. بعد صورت زن را جلو کشید و گونهاش را بوسید. توی فکرش میجوشید که «عسلم! اگه میدونستی... چطوری باید بهت بگم؟»
زن گفت: «کی بود؟»
مرد گفت: «برادرت بود، گفت که خانوم جون، مادر بزرگت فوت کرده. همین حالا باید راه بیفتیم تا فردا به خاکش برسیم»
زن گفت: «کی بود؟»
مرد گفت: «همکارم بود. گفت که رئیسم فوت کرده و من باید خودمو زود برسونم اونجا»
زن گفت: «کی بود؟»
مرد گفت: «بابام بود، گفت که عموی ناتنیم فوت کرده. همین حالا باید راه بیفتیم تا فردا به خاکش برسیم»
زن گفت: «کی بود؟»
مرد گفت: «اشتباه گرفته بود»
**
از بالای تله کابین نمک آبرود، آدمها به اندازهی مورچه ریز دیده میشدند. جادهی پیچ در پیچ، مثل ماری شده بود که در جنگل سبز خزیده باشد. دریا به رنگ سبزِ تیره، موج میزد و کف بر لب میآورد.
زن گفت: «یوووهووو! چه قدر خوشحالم!»
مرد گفت: «وای، خیلی بالا رفتیم!»
زن گفت: «چند تا منو دوس داری؟»
مرد گفت: «کی گفته من تو رو دوس دارم؟!»
زن گفت: «ای شیطون!»
دربند
دختر گفت: «دلم یه چیز ترش میخواد»
پسر گفت: «برات میخرم عزیزم»
چلهی تابستان بود و ساعتِ نه، اول شب حساب میشد. به سختی جایی برای پارک اتوموبیل، دور از میدان پیدا کردند.
دختر اغلب میگفت : «آخرش تو منو دربند نبردی!» و برای جبران این کاهلی، از آن سوی شهر ساعت هفت راه افتاده بودند و در ترافیک عصر پنج شنبه، تازه رسیده بودند به اینجا.
دختر گفت: «اون جا رو نیگا!» و کیف سنگینش را روی دوش جابجا کرد.
یکی از مغازه دارها داشت با قلم مو روی لواشکها، مایعی چسبناک میمالید که به نظر براق و هوس انگیز برسد. همان موقع نسیم خنکی از کوهستان به صورتشان وزیدکه بوی بلال و ذغال با خود آورد. از دوردست صدای پارس سگی آمد و دختر یک قدم عقب نشست و دست پسر را سفت فشار داد. دوباره کیف سنگینش را روی دوش انداخت و پیش خودش فکر کرد کاش پسر کیف او را هم برایش حمل میکرد. نگاهی به چهرهی پسر انداخت و از بیتوجهی او لجش گرفت و گفت: «گفتم دلم یه چیز ترش میخواد!»
پسر گفت: « بریم شاتوت بگیریم»
شاتوتهای سیاه به طرز هوسانگیزی، به شکل کوهی مخروطی شکل در سینی چیده شده بود و فروشنده در اطراف سینی، ظرفهای یکبار مصرفِ مملو از شاتوت را در سه سایز «کوچک- متوسط- بزرگ» گذاشته بود. دختر توی دلش گفت: «کاش بزرگشو بگیره!»
پسر گفت: «آقا! شاتوتا ظرفی چنده؟»
فروشنده گفت: « هزار، دو هزار، سه هزار»
پسر گفت: «لطفاً یک دونه کوچیک»
دختر گفت: «روی اینا خاک نشسته. آقا! از توی سینی بریز، از زیر»
پسر ظرف شاتوت را با دو تا چنگال پلاستیکی کوچک تحویل گرفت و گفت: «بریم اون گوشه بخوریم»
گوشهی پلی ایستادند که روی رودخانهی تقریباً بیآب زده شده بود. پسر شاتوتها را تند و تند بالا میانداخت و سرعتِ خوردنش، اعصاب دختررا به هم میریخت. یکی از مغازهدارها یک کارتن زباله را به رودخانه پرت کرد. دختر شاتوتی را که به چنگال زده بود بالا آورد و گفت: «عزیزم، ...هام!»
این ترفند کارگر افتاد. پسر شاتوت را بلعید و متقابلاً این حرکت را تکرار کرد. دختر خوشش آمد. پسر گفت: «برم بازم بدم نمک بزنه؟»
دختر گفت: «نه دیگه، زیادی شور میشه»
یکهو بوی عطر تندی بینی دختر را انباشت و صدای تق و تق کفشهای پاشنه بلندی به گوشش خورد. سرش را بلند کرد و زنی لوند و موبور را دید که سینههای درشتش مثل دو کبوتر بیقرار، انگار هر لحظه آمادهی دریدنِ مانتوی چسبانش، و پرواز به آسمان است. زن خرامان از مقابل دختر و پسر گذشت و حرکات باسنش طعم شاتوت را در دهان دختر تلخ کرد. دختر چنگالش را کنار گذاشت و گفت: «چه بوی توالتی میاد اینجا! چرا منو آوردی کنار مستراح عمومی؟»
پسر گفت: «اینو نیگا! با این کفشهای پاشنه بلند اومده کوه»
دختر گفت: « بریم از اینجا. بوی بدی میاد. تازه کیفم هم خیلی سنگینه»
پسر گفت: «خب بذارش زمین» و بعد از کمی فکر کردن گفت: «نه، کثیف میشه! بده من بیارمش»
دختر با خوشحالی کیف را به سمت پسر سراند. پسر کیف را روی دوش انداخت و گفت: «عزیزم دستشویی نداری؟»
دختر گفت: «چرا، وایسا برم و بیام»
چند نفر در صف دستشویی بودند و طول کشید تا نوبتش شد. وقتی داشت دستهایش را میشست نگاهی به چهرهاش در آینه انداخت و پیش خودش فکر کرد ای کاش کیفش همراهش بود تا میتوانست آرایشش را تجدید کند. جلوی در، یک گدایِ زن کاسه گذاشته بود ولی دختر پولی در آن نیانداخت، چون کیفش همراهش نبود. گدا به تندی نگاهش کرد. وقتی داشت به سمت پسر میرفت پیش خودش گفت: «کاش بهم بگه: عزیزم این پولو بگیر ببر بنداز توی کاسهی اون زنه»
پسر گفت: «عزیزم، فکر میکنی اینا به جناح راست رای دادن یا به جناح چپ؟» و به خانواده پرجمعیتی اشاره کرد که روی تختی اطراق کرده بودند که وسط رودخانهی تقریباَ خشک زده شده بود.
دختر گفت: «گور باباشون! به من چه که اینا طرفدار کیان؟»
پسر گفت: «اونجا رو ببین! آلو تُرش داره»
آلوهای تُرش ظاهری دلفریب و سرخیِ جذابی داشت، ولی مشخص بود که در جوهر نمک خوابانده شده و برای معده مضر است. در عوض خوردنی دیگری یافتند به نام مخلوط شش میوه، که شبیه به آلوچه، سیاه و خمیری شکل بود. ولی بعد از این که کمی از آن را تست کردند، دریافتند طعم زرشک شور میدهد. پسر گفت: «بریم بالاتر، اونجا لواشکهای توی سلیفون دارن»
در مسیر خیلی باریکی که دیوارهی سنگی داشت، اول یک خطاط را دیدند که تابلوهایش را مثل لباسهای شسته شده، به بندی در روی دیواره سنگی آویخته بود. سپس ویلون زنِ سالخوردهای که آهنگ غمگینی میزد، و کمی بالاتر مردی که بساط فال ورقش را پهن کرده بود، و دستِ آخر دستفروشی که خرمهره و سنگهای درمانی داشت. پسر گفت: «اینجا فضا هنریه»
دختر گفت: «بیا فال بگیریم» و فکر کرد که پسر تا به اینجا فقط هزار تومان خرج کرده است.
پسر گفت: «چه حرفا! فال» و دستش را حائل بدن دختر کرد تا از پلههای سنگیِ معبر بگذرند. در طول راه رستورانچیها برای جلب مشتری، مرتب بفرما میزدند. حتی یکیشان جلوی پسر را گرفت و با خنده گفت: «یادته اون دفعه اومدی اینجا شام خوردی، چقدر بهت خوش گذشت؟»
پسر گفت: «من شیش ساله که دربند نیومدم» و بعد در گوش دختر زمزمه کرد: «میریم توی شهر هات داگ میخوریم»
دختر فکر کرد که حتی به اندازهی شام گرانقیمتی هم برای معشوقش ارزش ندارد. یادش آمد که سه سال پیش، به همراه خواهر و شوهر خواهرش آمده بودند و در یکی از رستورانهای لبِ رود شام خورده بودند، ولی این پسر گویا به سختی جان به عزرائیل میداد. با دلخوری گفت: «دستات نوچ و چسبناک شده، دستمو ول کن»
پسر گفت: «گردوی تازه میخوری؟» و به ظرفی شیشهای اشاره کرد که مملو از گردو بود.
دختر گفت: «اوهوم»
پسر به سمت فروشنده رفت و مثل همیشه، چانه زنیِ مهوعش را دربارهی قیمت شروع کرد. بعد به سمت دختر برگشت و گفت: «اولش میگه فالی دو تومن، حالا میگه دو و پونصد!»
دختر گفت: « بریم»
کمکم مسیر باریکتر و تاریکتر میشد، گهگاه نور چراغ کافهای، راه سنگی و ناهموار را روشن میکرد. صدای رودخانه حالت ترسناکی پیدا کرده بود. و هر چه جلوتر میرفتند، مسیر خلوتتر هم میشد.
دختر گفت: «دیگه برگردیم» و یادش آمد که چقدر هوس خوراکیهای ترش کرده است. پیش خودش فکر کرد بهترین راهِ تحقیر پسر آن است که در مسیر برگشت، با پول خودش خوراکی بخرد. واضح بود که این پسر، وصلهی تنش نیست.
برگشتند. پسر از جلو میرفت و دختر از دنبالش. باز دوباره مسیر شلوغ شد و از جلوی آن فروشندهی گردو گذشتند. در چند نوبت کفش های دختر روی تخته سنگهای صیقلی سُر خورد، ولی دستِ همراهیِ پسر را رد کرد. پسرگفت: « بهت گفته بودم که کفش اسپرت بپوش» و بعد از مکثی اضافه کرد: «اون جا لواشکِ توی سلیفون داره»
پسرک فروشنده حاضر شد، یک بسته لواشک را با هزار تومان تخفیف به سه چوق بفروشد. به علاوه، پسر یک ظرف کوچک آلو سیاه را هم، به قیمت دو هزار تومان خرید. فروشنده دو تا چنگال پلاستیکی در ظرف آلو گذاشت. روی کندهی درختی رو به رودخانه نشستند.
دختر گفت: «این رودخونه دیگه داره خشک میشه»
پسر گفت: «اونجا رو نیگا!» و با چنگال آلو به کافهای اشاره کرد که فاضلابش داخل رودخانه میریخت.
چند پسر جوان با کوله پشتی های بزرگی از کنارشان گذشتند. دختر سوزشی را در معده احساس کرد و گفت: «من دیگه نمیخورم» ولی پسر ته ظرف آلو را درآورد و گفت: «بریم دستمون رو توی اون حوض بشوریم»
دستشان را شستند و در تمام طول راه، دست نمناکِ یکدیگر را گرفته بودند. نزدیکیهای میدان، پسر جلوی کافهای ایستاد تا گردو بخرد. صحبتی با فروشنده کرد و بعد، داخل شدند و روی یکی از نیمکتها نشستند.
دختر گفت: «فالی چند؟»
پسر گفت: «دو تومن»
فروشنده گردوها را در یک بشقاب چینی آورد. دختر گردوها را شمرد تا مبادا کمتر از ده تا باشد. پسر یک تکه گردو را پوست کند و در دهان دختر گذاشت. احساس خوبی تن دختر را گرم کرد. مغز گردوی نمک زده، تشنهشان کرد. پسر گفت: «عزیزم آب برات بگیرم یا نوشابه؟»
دختر گفت: «دلستر لیمویی»
فروشنده دلستر را آورد و هزار تومان گرفت. دختر دید که ته قوطی نوشته است: قیمت 450 تومان.
اتوموبیلشان خیلی دور از میدان پارک شده بود، ولی این بار راهِ برگشت سراشیبی بود و راحت. وقتی دختر داخل اتوموبیل نشست، خستگی مطبوعی را در عضلاتش احساس کرد. از پنجرهی اتوموبیل نسیم خنکی به داخل میوزید، به نیمرخ پسر نگاه میکرد که گهگاه با نور چراغهای خیابان روشن میشد. کمکم پلکهایش سنگین شد و نیمرخ پسر با نورهای رنگی پسزمینه قاطی شد...
دختر با بوی خوبی که به بینیاش خورد، از خواب پرید. پسر را دید که دو تا هات داگ پنیردار را در سینی آورده و با مهربانی نگاهش میکند. پسر گفت: «دلم نیومد بیدارت کنم»
دختر گفت: «چقدر خوابیدم؟»
پسر گفت: «یک ساعت»
دختر گازی به ساندویچش زد و گفت: «باید بهم قول بدی وقتی ازدواج کردیم، حداقل هفتهای یکبار شام بریم بیرون»
پسر گفت: «باشه عزیزم»

